مناسب همه ی دانش آموزان

ماجراهای خانواده ی۱+۳ قسمت اول



۲۷ اسفند ۱۳۹۹ / ۱۲:۲۳:۰۱
۵۳۵
۰


داستانی برای همه دانش آموزان


به نام خدا
قسمت اول
خانواده ی ما  خیلی خانواده ی دقیق و منظمی است. یکی از رسم های خانواده ی ما این است که ما همیشه قبل از ماه اسفند برنامه ریزی می کنیم برای تعطیلات نوروزی. سال قبل هم مثل رسم هر ساله نشستیم و فکر کردیم که نوروز کجا برویم که بیشتر به ما خوش بگذرد. البته فکر نکنید که ما به فکر این بودیم که یک جایی برویم که بتوانیم بیشتر باهاش به دیگران پز بدهیم. نه ...نه...اصلا ...و ابدا... 
دور هم نشستیم و شروع کردیم به گفت و گو. من گفتم خانم معلم ما می گوید ما به عنوان یک ایرانی باید به جاهای مختلف ایران سفر کنیم. چون ایران جاهای دیدنی فراوانی دارد. داداشم گفت آقا معلم ما هم همین را می گوید و می گوید چرا هنوز جاهای ایران را ندیده اید اما به جاهای خارج سفر می کنید؟
مامانم گفت به آقا معلمت می گفتی جاهای  ایران خیلی گران است. جاهای خارج هم گران است اما به جایش خارج است ! نه داخل ! بابایم لبش را گاز گرفت و گفت: خانم یعنی چه این حرفها !؟ فقط وطنم....ای شکوه پابرجا !  
مامانم خجالت کشید و گفت : پس نه جاهای ایران و نه جاهای خارج !
ما تعجب کردیم و گفتیم یعنی چه؟!
مامانم گفت من شنیده ام یک تور سفر به ماه گذاشته اند ! به نظرم بهتر است برویم و  جاهای فضایی را ببینیم. تازه پس فردا سر کلاس اگر درستان رسید به جاهای فضایی و کره ی ماه می توانید  با سر بلندی دستتان را بالا بگیرید و بگویید خانم ما  با تک تک سوراخ های ماه عکس گرفته ایم و از نزدیک آنها را دیده ایم!
 تازه چون در ماه هنوز مغازه ای باز نشده پس نیازی نیست که برای اقوام سوغاتی بخریم...از طرفی بار هم لازم نیست زیاد ببریم. دو دست لباس می بریم اگر یک دست کثیف شد زود میشوییم و همان جا یک بند رختی پیدا میکنیم و پهن می کنیم. 
داداشم زود پرید وسط حرف مامانم و گفت : وای مامان آن وقت اگر مردم روی زمین سرشان را بالا بگیرند و نگاهشان به ماه بیفتد که بند رخت و لباس های ما را می بینند و آبرویمان می رود که....! مامانم کمی فکر کرد و گفت : خب باشد نمی شوریم ! همین طور کثیف کثیف روی ماه راه میرویم!
بابایم که تا آن موقع حرفی نزده بود، گفت فکر کنم خرج سفر هم کمتر می شود نه؟ مامانم گفت بله خیلی !  من گفتم مامان جان خب ما آنجا حوصله مان سر می رود که ! ماه فقط سوراخ دارد! همه اش برویم و وسوراخ هایش را ببینیم؟ 
مامانم گفت: دختر چرا فکر نمیکنی؟ خب تلویزیون اش کلی برنامه دارد! تازه عصر جدیدش خیلی جذاب تر از کره ی زمین است و بین آدم فضایی هاست. 
داداشم خوشحال شد و گفت: هورا....!
ولی من همه اش فکر میکردم که خب که چی !؟ ماه بی ریخت که سفر کردن ندارد!  
ولی بالاخره توافق 3+ 1 حاصل شد و ما روز اول اسفند سال 98 تصمیم گرفتیم بار سفر بربندیم، تا اینکه ناگهان شامگاه دوم اسفند تلویزیون خبری راگفت و ما را کمی نگران کرد...

برچسب‌های این مطلب:

داستان



برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.