مناسب همه ی دانش آموزان

ماجراهای خانواده ی ۱+۳ قسمت پنجم



۲۷ اسفند ۱۳۹۹ / ۱۱:۲۴:۲۰
۳۵۴
۱


داستانی برای همه دانش آموزان

قسمت پنجم
چمدان های سفر به ماه را کم کم باز کردیم. باورمان شده بود که خبری از سفر نیست. راه ها را بسته بودند و مردم در قرنطینه بودند.
مامان ها مشغول خانه تکانی با اعمال شاقه بودند و بچه ها مشغول فراگیری علم و دانش به صورت شبانه روزی.
من که دختر باهوش و مایه ی  افتخار خانواده بودم همیشه برایم سوال بود که چه کسی برای اولین بار رسم خانه تکانی را پایه گذاشته است. آیا او یک زن بوده یا یک مرد؟ آیا او از عواقب وحشتناک این رسم خشن خبر نداشته است؟ 
اصلا امسال که ما صبح تا شب در الکل و سفید کننده خوابیده ایم ، دیگر چرا خانه تکانی؟
من خیلی تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که نسل آینده این رسم را با همت و تلاش وصف ناپذیرشان برخواهند داشت. پس تا آن زمان صبر می کنیم و از خداوند می خواهیم ما را زنده نگه دارد تا آن روز باشکوه را ببینیم.
خلاصه خانه تکانی با همت تمام اعضای خانواده به خصوص بابایم تمام شد. 
سال عجیبی بود. نه خریدی برای عید کرده بودیم، نه آجیلی، نه لباس نویی، نه....
و نه حتی سفری...
نمی دانستیم که روزها و شبهای در خانه ماندن را چگونه بگذاریم که بابا دستور تشکیل یک جلسه را دادند.
جلسه در شب بیست و نهم اسفند سال 98 تشکیل شد.
بابایم ابتدا از مامانم پرسید نظر شما چیست؟ 
مامانم گفت به نظر من هر روز یک نفر ظرف ها را بشوید، یک نفر لباس ها را مرتب کند، یک نفر غذا بپزد و یک نفر جارو کند. به این شکل تمام اعضای خانواده حضور فعالی در خانه خواهیم داشت و از در کنار هم بودن لذت خواهیم برد.
ما به همدیگر نگاهی کردیم و بعد داداشم گفت: هر روز این کارها را انجام بدهیم؟
مامانم گفت: بله! چون من هر روز به تنهایی این کارها را انجام می دهم. 
اشک در چشمان همه ی ما حلقه زد و من و داداشم به سمت مامانم حمله بردیم و دستانش را بوسیدیم.
بابایم هم با صدایی لرزان از تمام زحمات مادرم تشکر کرد.
من سریع جو خانه را عوض کردم و گفتم: خب تمام این کارها نهایت دو ساعت وقت ما را میگیرد. بقیه ی زمان را می توانیم کتاب بخوانیم، بازی های گروهی بکنیم. من و داداش هم کمی درس می خوانیم.
پدر و مادرم در حالی که اشک مجددی در چشمانشان حلقه زده بود با صدایی لرزان گفتند: ما به تو افتخار می کنیم دخترم.
داداشم گفت من با تمام گزینه ها موافقم اما درس نمی خوانم، چون خسته ام و می خواهم استراحت کنم.
مامانم گفت: من هم موافقم . چون آسیب های فضای مجازی دارد کم کم زیاد می شود. یک مدت آن را بگذاریم کنار و فقط استراحت کنیم.
در آن لحظه تمام پروژه های علمی نیمه کاره ی من آمد جلوی چشمانم، ولی باید به نظر خانواده احترام می گذاشتم. بنابراین مدتی با فضای مجازی خداحافظی کردم.
ادامه دارد...

برچسب‌های این مطلب:

داستان



برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.