مناسب همه ی دانش آموزان

ماجراهای خانواده ی ۱+۳ قسمت ششم



۲۷ اسفند ۱۳۹۹ / ۱۱:۲۷:۴۸
۲۵۵
۰


داستانی برای همه دانش آموزان

قسمت ششم
به محض اینکه فضای مجازی را کنار گذاشتیم،  تازه یادم آمد من قبلا چقدر به هنر و نقاشی علاقه داشته ام. دلم خیلی برای مداد رنگی ها ، پاستل ها و آبرنگ هایم تنگ شده بود. 
در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، کاغذ های نقاشی را برداشتم و شروع کردم به هنرنمایی!
پدر هم تصمیم گرفت هنری را به پسر یاد بدهد که به درد آینده اش بخورد. بنابراین مقداری چوب و ارّه به منزل آورد و به پسر نجاّری یاد  داد. 
این وسط چیزی که یادمان رفته بود تاریخ تولد مامانمان بود. 
وسط این همه قرنطینه چطوری باید تولد می گرفتیم؟!
 البته در خانه ی ما یک رسمی هست که پدرم به مناسبت های مختلف برای مادرم هدیه می خرد. روز تولد مادرم....سالگرد گرفتن دیپلم مادرم....سالگرد قبولی در دانشگاه مادرم.....سالگرد گرفتن لیسانس مادرم....سالگرد ازدواجشان....سالگرد به دنیا آمدن من و داداشم.....روز پزشک....روز حسابدار....روز ملی شعر و ادب فارسی.....روز بزرگداشت صنعت هسته ای و ....در هر صورت پدرم معتقد است چون مادرم در خانه بیش از حد زحمت میکشد باید به هر بهانه ای از او تقدیر و تشکر کرد. 
خلاصه یک روز مادر را مجبور کردیم تا بدون ما برود و پیاده روی کند. مادر هم قبول کرد و رفت.
یک جلسه ی سه نفره تشکیل دادیم و سریع تصمیم گرفتیم از همان ابتدای روز تولد، مادر را خوشحال کنیم. قرار شد آن روز مادرمان هر کاری دوست دارد انجام دهد ...
داداشم گفت که من اگر جای مادر باشم تا ظهر می خوابم ، بعد برای صبحانه پیتزا سفارش می دهم، سپس یک ظر ف پر از بستنی شکلاتی می خورم، بعد دوباره میخوابم، بعد که بیدار شدم، تا یک ساعت روی تختم بالا و پایین می پرم، بعد که گرسنه ام شد، دوباره پیتزا سفارش می دهم.....و همین طور غرق بیان افکارش بود که بابایم گفت: یعنی من تو را این جوری تربیت کرده ام؟
من گفتم : پدر! به هر حال هر کسی یک دوران کودکی ای دارد، اجازه ندهید آرزوهای کودکی اش خاک بخورد. چون ممکن است در بزرگ سالی دچار مشکلات روانی بشود.
پدرم در حالی که اشک می ریخت با صدایی لرزان گفت: من به تو افتخار میکنم دختر باهوشم. تا جایی که به قوانین بشریت لطمه نمی زنید می توانید به دنبال آرزوهای کودکی هایتان باشید.
در روز چهل و پنجم قرنطینه ، تولد مادرم فرا رسید..... مادرم بعد از یک روز شاد و خوشحال کننده ، از همه ی ما تشکر کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به ما گفت: بهترین روز تولدم را گذراندم. خلاصه بعد از یک هفته کنار گذاشتن فضای مجازی احساس کردیم خیلی خانواده ی مثبتی شده ایم. این مثبت بودن بیش از حد داشت اذیتمان می کرد که مادر گفت: بهتر است یک سری هم به فضای مجازی بزنیم ببنیم چه خبر است. خبرهای زیاد در فضای مجازی بود. از مردمی که پروتکل ها را رعایت کرده بودند و در خانه مانده بودند و مردمی که پروتکل ها را رعایت نکرده بودند و به سفر رفته بودند. داداشم آهی کشید و گفت: وای کاش ما هم میتوانستیم پروتکل ها زیر پا بگذاریم و به سفر ماه مان برویم... پدرم عصبانی شد و گفت: یعنی من تو را این طوری تربیت کرده ام که پروتکل ها را رعایت نکنی؟ مادر گفت:من این همه مدت با خون دل پروتکل رعایت کرده ام! پسرم ....چرا؟؟؟ داداشم سریع عذرخواهی کرد و قول داد بیش از پیش حواسش به حرف هایش باشد. به هر حال نوروز برای تمام مردم ایران به سختی گذشت....بلکه برای تمام جهانیان ! البته جهانیان که نمی دانند نوروز در خانه ماندن و عید دیدنی نکردن و عیدی نگرفتن یعنی چه ! ولی خب قبول دارم برای آنها هم سخت بوده است. سال تحصیلی در خانه ماندن و درس خواندن هم تجربه ای جدید بود و به نظرم چیزی که بیش از پیش در این تجربه اندوزی مهم نشان میداد، داشتن وجدان کاری بود! وجدانی که یادمان باشد درست است معلم ما را نمی بیند ، اما من باید درسم را درست بخوانم. درست است معلم من را نمی بیند، اما من باید صادقانه به سوالات پاسخ بدهم و.... این صادقانه رفتار کردن ها ، داشتن وجدان دانش آموزی، تلاش و پشتکار فراوان معلم و شاگرد، استفاده از ابزار ها و فنون حرفه ای تدریس توسط معلم ها و....از دانش آموزان و معلمان ایرانی یک الگوی جهانی ساخت. الگویی که تا ابد در ذهن همگان باقی خواهد ماند....و ما حتما یک روز از خاطرات این روزهای سخت برای فرزندان و نوه هایمان خواهیم گفت و در حالی که اشک در چشمانمان حلقه زده است با صدایی لرزان ، قصه ی دورانی را می گوییم که دیدن روی ماه عزیزانمان آرزویمان شده بود... گفتم ماه.... هم چنان کووید به ماه نرسیده است و در فضا جشن و پایکوبی بدون رعایت هیچ پروتکلی انجام میوشد. فضایی ها به مهمانی می روند و بی دغدغه سری جدید عصر جدیدشان را می بینند. پایتخت 97 به زبان مریخی دوبله شده و تلویزیون ماه مشغول پخش سریال های ایرانی است. خوشبختانه استقبال از سریال های ایرانی در فضا زیاد شده است. این اطلاعات را از کجا دارم؟ مثل اینکه فراموش کرده اید من دختر باهوش و زرنگ یک خانواده ی ایرانی هستم! البته ما هم چنان منتظریم مرزها باز شود تا سفری به ماه داشته باشیم و زمین را از بالای بالای بالا ببینیم....از جایی که به خدا نزدیکتریم... پس تا آن روز ... خدانگهدار همه ی شما.

برچسب‌های این مطلب:

داستان



برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.